در با ره مذ هب

 

خدا اختراع انسان است و نه انسا ن اختراع خدا ! این نکته ایست که فیلسوف آلمانی ، لودویگ فویر باخ ابراز می دارد.

بنظر او انسان کلیه صفات عالی نوع بشر را ، ا ز قبیل نیکی ، مهربانی ، عدا لت ، قدرت ، خلاقیت ، بی پایانی و غیره به چیزی نسبت می دهد که در خارج از خود اوست . آنگاه به ا ین ساخته پندار خود ستا یش می ورزد و او را برتر ا ز خود می داند و خود را فرو دست ا و میشمارد. خدا به این معنی فرا افکنی صفات عالی خود انسانهاست به بیرون، به آسمانها که ا ز آ نجا بر آنها سیطره میرا ند و یا الگوئی متعالی میشود که پیروی ا ز آن الزامیست . برا ستی چه کسی میتواند ا ز قدرتی به این بزرگی که چکیده عدالت ، مهربانی ، امید و عفوپدرانه و تسلی بخش و درمان کننده دردهاست و به همه رموزجهانها و جانهاوارد و به آینده ناظر است ،کسی که بر همه چیز بصیر است و به همه علوم آگاهی دارد ، ستایش نور زد؟ ا ز این اختراع ببعد ، انسان، خواری خود را با عظمت خدا یش مرتفع میسازد ، بدینسان که خوِد خوارش را در پیشگاه عظمت خد ا یش بالا میکشد . بعبارت دیگر چون این خدای بزرگ را دارد ،ـ خدائی که ساخته خیا ل خود اوست ،ـ دیگر احسا س حقارت کمتری میکند یعنی احساس ضعف اوبا پاره سنگ قدرت خدا اندکی تعدیل می یابد.

حال با چنین خدائی که تبلور و چکیده کلیه نیروهای خلا ّقه انسانها ست ، امر آ فرینش خود بشر نیز

باید منطقا به او نسبت داده شود . خدای ساخته خیا ل انسان یکباره به سازنده خود انسان مبدل میگردد.

او که میسازد، میداند برای چه منظوری میسازد! پس آینده و سرنوشت هم دست ا وست . وا و که قدرت خلق دارد، قدرت خلق دوباره هم دارد اگر نه قدرتش محدود است . ولی قدرت خدای خیال ما بی پایان ا ست و منطقا قادر ا ست مارا پس ا ز مرگ دوباره زنده کند .او ما را زنده میکند تا اعمال مارا که بر آنها آگاهی دارد ، در ترازوی عد ل خود بسنجد . لذا رستا خیزی وجود دارد و حساب و کتابی!

فویر باخ در باره خدای یگانه اندیشه میکند ولی پیش از توحید و یکتا پرستی ، اعتقاد به خدایان زیادی

وجود دا شته است و هر کدام ا ز انواع برای خود دارای خدائی و رّبی بوده است : خد ا ی رعد ، خدای برق ، خدای آب ، خدای خورشید، خدای بذر و رویش ، خدای عشق ،خدای خشم ،خدای زا یش ، خدای جنگ و ستیز و خدایان زیاد دیگر!اگر دقت کنیم همه این خدایان نیز به نحوی تجرید ا ز یک صفت انسانی و یا نیروی طبیعی هستند.بعبارت دیگر همه خدایان پیشین نیز چیزی جز ساخته خیا ل انسانها نبوده اند و امروز برای ما مسجل است که آنهانه وجود واقعی دارندونه حتی و جو د خیا لی !

ولی چند هزار سال پیش د نیا پُر و مملوا ز خدایان و ارباب انواع و موجودات اسطوره ای و جادوئی بود که هر روز به زندگی بشر کار داشتند و سرنوشت انسانها را رقم می زدند. بر خی ا ز آنها خوب بودند و بعضی دیگر شّر آفرین به حساب می آمدند. پاره ای ا ز آنها به بشر کمک کرده و تسلی می بخشیدند و شماری ا ز انها ناخوشی و نامرادی و شور بختی را باعث میشدند. طبیعی است که انسانها بر سر خدایان ویژه ومورد اعتقاد خود با هم بگو مگو و دعوا داشتند . هیچکس حاضر نبو د خد ا ی خانواده و تبار و قبیله خود را بگذارد و به ستا یش خدای قبیله و طایفه دیگر بپردازد.با ور به خد ا ی دیگران" تابو " یعنی امری ممنوعه محسوب میشد .هم هویتی این با آن ، با هم هویتی خد ا ها شا ن صورت میگرفت. این موضوع امروز هم بجا مانده و آنکه به الله اعتقاد دارد با آنکه به یهوه باور می ورزد ، هم هویت نیست .بلکه چه بسا کار به دشمنی و خصومت هم بین آنها میکشد .

امروز بجز زرتشتیان که شمار آنها اندک است ، سه د ین وحدانی دیگر: اسلام ، مسیحیت و یهود یت خود را ا ز یک ریشه یعنی ا ز خدای یگانه ابراهیم می دا نند ولی ا ز بدو پیدایش تا کنون باهم در ستیز و چالش بسر می برند . دین یکتا پرست دیگری که آنهم در قرن نوزدهم ا ز ایران بر خا سته ا ست ، بهائیت نام دارد و معتقد است که پیامبرش با دستور العملهای نوو بهتری ا ز سوی همان خدائی آمده که خدای ادیان ابراهیمی است . بجرا ت می توان گفت که یک وا قع بین پیدا نمی شود که به صلح بین این ادیان یکتا پرست باندازه یک سر سو زن باور داشته با شد.بر عکس ! بحرانها و در گیریهای زیادی در زمان ما یافت میشود که ریشه آنها را باید در چالش و تنش بین این ادیان و بویژه شیوخ آنها جستجو کرد.جنگ تمدنها در واقع همان جنگ و ستیز ا دیان است و مورد سوء استفاده کسانیست که با با ور مردم بر سر قدرت و ثروت معامله میکنند.امروز جنگ مذاهب در حقیقت جنگ کسانیست که ا ز مذاهب سوء استفاده بعمل می آورند.هما نطور که جنگ طلبان و قدرت پرستان ا ز یک کشف علمی مانند نیروی حاصله ا ز شکافتن آتم بهره برداری غیر انسانی مینمایند ، کسانی نیز که خواهان تسلط بر انسانهای دیگر و ثروتهای آنهایند، بنام دین پیروان نا آگاه دین را مورد بهره برداری قرار می دهندو به جنگ و کشتاردیگر اندیشان و دیگر باوران میفرستند.

برگردیم به سر مطلب ! فویر باخ صحبت ا ز خدای مسیحی دارد که " پدر " بود . براستی ا ز ابراهیم ببعد و تصورات او در باره خدا ، خدا دو خصوصیت خود را حفظ کرده است : خدا شخص است واین شخص مرد است . جالب آنکه در دوره های دیگر تاریخ مثلا در دورهء باغبانی ، خدا یا خدایان غالبا زن بودند.

دانشمندان می گویند با کشف خیش که" گاو نر میخواست و مرد کهن " زن و با ا و خدایان زن رفته رفته ا ز صحنه خارج شدند و مردان یکّه تاز زند گانی خانوادگی و اجتماعی گردیدند. بعبارت ساده تر: با کشف خیش و با آ ن کشاورزی ، خدا به مرد تبدیل شد! زنان توانائی کار تولیدی با خیش و گاو را نداشتند و باید عرصه تولیدزراعی را ترک میکردند و آنرا به مردان میسپردند. سابقا در گرد آوری دانه ، شکار جمعی ، دفاع گروهی و یا باغبانی و کاشت نهالان و چید ن میوه شانه به شانه مردان کار میکردند ولی ا ز این ببعد به زندگانی محدود خانوادگی محکوم شده و با آ ن موقعیت برابر خود را همراه با مشارکت آزادانه در کلیه امور اجتماعی از دست دادند. بی جهت نیست که " کتابهای آسمانی"

ا ز ابراهیم ببعدهمز مان با تر سیم چهره فرو دستی زنان و کاهش ارج فردی و اجتماعی آنان و تحدید آ زادیها شان ، تصویر یک خدای مرد، ابر مردی دانا و قدر قدرت را بجای الاهان پر مهر، زیبا ، خندان و زندگی آفرین عرضه می دا رند.

اشتباه نشود، منظور دانشمندا ن بالا مانند" گبسر" و "کن ویلبر" ا ین نیست که خیش و یا کلی تربگوئیم

وسائل تولید باعث ایجادمذاهب هستند، بلکه بزعم آنها تطور وسائل تولید و فن آوریها و د ا نشها و صناعات و با آنها تغییر بنیادی شیوه های حیاتی و باهم زیستی انسانها تنها باعث تطو ر مذ ا هب و بینشهای مذهبی میگرد د. بعبارت دیگر تغییر تصویر علمی ما ا ز جهان باعث تغییر بینش باوری ما

میشود.جالب آنکه خود این بینش باوری هم در ارتباط با فرآ یند پیشرفت علوم و معارف و هنر ها و فن آوریها بی تاثیر نیست و میتواند نقشی ترغیب کننده و یا بر عکس باز دا رنده را در قبا ل آنها ا یفا نماید.

پیش ا ز فویر باخ متفکرّین زیادی به تفحّص و انتقاد ا ز پدیده مذهب روی آورده بودند مانند" هولباخ" ، "لامتری" و یا" دیده رو" که از زُمره روشنگران بحسا ب می آ یند. ولی غا لب آنها مذهب را یا خطای انسان می انگاشتند و یا آنرا به حساب شیادّی کشیشا ن می گذاشتند. فویر باخ کیفیت ا نتقا د ازمذهب را بالا برد و در پی اثبات این مد عا بر آمد که مذهب باید بر شالوده واقعیتهای طبیعی و ساده ای استوار باشد.بزعم وی مذهب نخستین معرفت انسان بر خود ا ز راهی غیر مستقیم ا ست که چه در فرد و چه در تاریخ پیش ا زتفکر و معرفت فلسفی ظاهر میشود. همانطور که گذشت وی معتقد بود که مذهب ضرورتا بر اختلا ف بین فرد و نوع بشرتکیه دارد. جمله زیر چکیده نظریات اوست :

" انسان ، ـ و این راز واقعی مذهب است ، ـ ذات خود را به یک موضوع خارج ا ز خود مبدل میسازد و سپس خود را به منزله ابژکت ، تسلیم این موضوع( خدا ) مینماید."

بعبارت دیگر ، خدا حاصل پندار خود انسان هاست که با نسبت دادن صفات عالی نوعی شان شکل گرفته است و سپس به ستایش این موضوع خود ساخته که در خارج ا ز آنها فرا ا فکنی شده ا ست ، میپردا زند و د راین رهگذر مقدرا ت خویش را به آن میسپارند.

 

ا ز نظریات و مفروضات فویر باخ چه چیزرا میتوان استنتاج کرد ؟ فویر باخ خود معتقد بود که راز تئولوژی ( خدا شناسی ) را باید در آنتروپولوژی( انسان شناسی ) جستجو کرد. این به چه معنا ست ؟ خیال پروری انسا ن در باره خدا و فراافکنی این پنداربه بیرون و با آ ن قرار دادن تسلط خدای خیالی

بر خود،عملیا ت ناگزیر مغزی انسان است .انسان به این کنشها و واکنشهای روانی متوسل میشود که به زندگانی خود و با آ ن طبعا به مرگ معنی ببخشد . نتیجه این مفروضات آ نست که دین و باور مذ مذهبی با همه دگر گو نیهای ا حتما لی، امری نا گریر و ما نا در زند گانی ا نسانها بجا میما ند. نتیجه دیگرسخن فویرباخ چیست ؟

انسان برای معنی دار کردن زند گانیش، باید در واقع ا ز زندگانی واقعیش بیگانه گرددو برای خود یک زندگانی خیالی بسازد و خود را زیر سیطره آن قرا ر دهد! یعنی انسان جهان واقعی را برای خود به جهانی پنداری مبدل میسازد تا بتواند در پیله ای که بدور خود می تند با همه بیم و امید ها سر کند. این نظریا ت دقیقاراه را برای نتیجه گیریهای مارکس که خود را شاگرد فویر باخ می دانست ، با ز کرد مارکس هم مدعی شد که دین یک ا زخود بیگا نگی بیش نیست، ولی علت آ ن را نباید در کنشهای روانی انسانها( راهی که بعد ها فروید ادامه داد) ، بلکه در روبنای جامعه طبقا تی جستجو کرد. حرکات اقتصاد روزی با تحول خود به زا یل شدن نهائی جامعه طبقاتی و با آ ن مذهب می انجامد. ولی این تز مارکس دارای دو پیش با وریا پیش فرض نا گفته و پوشیده است : پیشفرض غا یتمند بو د ن تاریخ و پیش باور یا پیشفرض مادی بودن هستی !

مارکس ضمن آنکه ا ثبا ت ا ین دو پیش فرض را به ما بدهکار میماند ، به یک پیش گوئی پیامبر مآبانه دست مییازد مبنی بر تعیین قطعی معلول فردا ا ز علل ا حتمالی امروز. حال آنکه ما با" تا یلا رد دو شار دن" ، متفکر مسیحی فرانسوی ، اعتقاد داریم که حتی ا ز علل قطعی امروز نمی توان معلول فردا

را در فر آیند تکا مل ( اولوسیون ) تعیین نمود؛ بعبارت دیگر در فر آیند مزبور همیشه بگونه ای پس تجربی می توان علل معلول را باز شناخت.افزون بر آن امروز فیزیک کوا نتا علیّیت را بشکلی که در گذشته مطرح بود، زیر نشانه پرسش بُرده است و در سیستم باز کیهانی" اِ ِمر جنس" یا نو آفرینی وجود دارد که غیر قابل پیش بینی است و بنوبه خود زنجیره علت و معلول را ا ز هم می گسلد. کیفیاتی که ا ز ادغام " ریز ساختها " در یک " گِشت ساخت " بمنصه ظهور میر سد ، از حا صل جمع سا د ه کیفیات آن ریز ساختها بیشتر است .

روشنگری چه در آلمان و چه بطور کلی در اروپا با ا نتقاد ا ز مذهب همراه بود . اگر این امرعمدتاً در اروپای سده های هیجدهم و نوزدهم صورت گرفت ، در ایران بسیار زود تر با عرفائی چون مولوی،

عطار ، حافظ و حکیمانی چون فردوسی بانجام رسیده است . برای نمونه اشاراتی به انتقاد د ین اسلام توسط مولوی میکنیم که تا مدتها با سیطره پاسداران رسمی داخلی و خارجی آن به بو ته فرا موشی سپرد ه شده بود و امروز می رود که دوباره زنده شده و بطرز گسترد ه ای توسط متفکرین ا یرا نی مورد با ز نگر ی قرار بگیرد. بدوا یاد آوری یک نکته بسیار ضروری بنظر میرسد که مبنای بسیاری ا ز سوء تعبیرات و سوء تفاهمات است . انتقاد ا ز دین توسط مولوی و عرفای د یگربه د و صورت

انجام پذیرفته است : انتقاد ا ز تحّجر شریعتی اسلا م که توانائی ساز گا ری با ا لزاما ت زما ن را

ا ز انسانهاسلب می نماید ، و انتقاد ا ز اصول اعتقادی اسلام با تکیه به جهان نگری کهن ایرا نی .ا ز آنجا که نزد عرفای ما ،هر دوی این صور انتقاد غا لبا با هم ارائه گشته اند و بو یژه صو رت د و م بجهت پنها نکا ری با رمز و اشارات همراه ا ست ، کار تفکیک آن دو گونه برخورد انتقادی ا ز هم مشکل گردیده است .

نتیجه آ نکه انتقاد آنها را بیشتر به ایراداتی بجا به ریا کاری ملا یان و یا خر د ه گیریها ئی نسبت به

انعطاف نا پذیری شریعت اسلامی تعبیر کرده اند.حقیقت اینست که راز انتقاد دینی عرفا باید پوشیده میماند ، زیرا هویدا کردن آ ن اسرا ر کار را به سَرِ دار میکشاند، همان کاریکه با سَرِ حلاّج کردند.

هنر باز نگران متاخر در آنست که به درستی به این دو گانگی انتقاد اشاره کرده و ریشه را در انتقاد بنیا دی ا ز د ین اسلام دا نسته اند.

نزد مولوی انتقاد ا ز دین ، انتقاد ا ز دین اسلام است که با احیا و یا الهام ا ز جهان نگری کهن ایران

صورت میگیرد .ولی اشتباه است اگر تصور کنیم که مولوی بطور ساده به باز گوئی ارزشهای باوری و فکری آن جهان نگری قناعت می ورزد تا آنرا در برابر اسلام و ارزشهای آن د وباره جا نی تا زه ببخشد. در خلال اند یشه های مولوی به باز شناسی رگه های جهان نگری کهن ایرانیان پرداختن یک

شیوه پژوهشی قابل ستا یش می تواند محسوب گردد ، و لی از آن این بر دا شت را استنتاج کردن که مولوی تنهاو منحصراً ما را به یک دوباره خوانی آن فرهنگ فرا میخواند، اشتباه محض است .مولوی از سر تا پا تازه اندیش است و تازه اندیشی شعار و پیام بنیادی ا و در ا نتقاد از دین اسلام ا ست. لذا تکیه او رادر ا ین رهگذر به ارزشهای فرهنگ کهن ایران باید خمیر مایه ای برای تازه اندیشیها یش دانست نه بیشتر و نه کمتر.ا نتقاد مولوی ا ز اسلام شامل سه زمینه اصلی زیر است :

ـ خدا شناسی

ـ کیهان شناسی

ـ انسان شناسی

در هیچکدام ا ز این سه زمینه اصلی باور مذهبی ، اعتقادات مولوی با اعتقادات اسلامی یکسانی و همنوائی ندارد. طرفه آنکه مولوی این سه را اصلا ا ز یکدیگر جدا نمی داند .خدا و کیهان و انسان

یک واقعیت سه ـ یکتائی را تشکیل می دهند. خدا ، یک واقعیت ما وراء ا لطبیعی نیست : خدا در جهان و همچنین در ا نسان ا ست ، و جهان و انسان در خدا هستند. لذا ارتباط و پیوند انسان و خدا بر اساس مهر استوار است و رابطه ا یندو را بطه عاشق و معشوق ا ست . عشق ا یندو را بهم پیوند میدهد.

خوشی و شادی ا ز یکسو پیام این پیوند است که در همانحال با غم دوری و جدائی همراهی میشود .

ولی خوشی پیام اصلی و مسلط بر وجود است و غم که ناشی ا ز کثرت است ، عارضی میباشد .

بنا بر این منا سبات انسان و خدا ، منا سبات عبد و ا ربا ب نیست ؛ منا سباتی بدون واسطه و مستقیم است . هیچ حکمی نمی تواند بر این مناسبات سایه افکند و یا آنرا زا یل سازد. وحی پیام هر روزه

عاشق ا ست به معشوق و منحصر به افراد بر گزیده و خاصی نمی با شد .