فلسفه سیاسی

و

دیالکتیک خوشی و رنج

دکتر محمد جاسمی،مه 2006

در آمد:

با این مختصر کوششی صورت میگیردبرای طرح ریزی یک تئوری سیاسی بر پایه فلسفه خوشی که از ُبن با نافرهنگی وتاریک اندیشی بنیادگرآئی در تضاد است .همچنین فلسفه سیاسی مبتنی بر ارزش محوری خوشی با فلسفه سیاسی غربی که مبتنی بر ارزش قدرت است ، تمایز بارز دارد. نقطه عزیمت مایعنی سراندیشه ای که ازآ ن جلو میآ ئیم ، هما نا ا ید ه خو شی ا ست . این ا یده درژرفای تاریخ وطبعاذهنیت وروح ما ریشه داردو با آن حوزه فرهنگی ایران از هند ( بو دیسم) و حو زه فر هنگی ادیان ابراهیمی ممیز میگردد. در این مختصر به کو تاهی از سه مقوله یاد میشود که در ار تباطی تنگاتنگ باهم قرار دارند:

هومانیسم ، سو لیداریسم و دموکراتیسم. با عتقاد نویسنده چه آینده ایران و چه آینده جهان با همه پیچ و خمها سر انجام در راستای این سه شکل خواهد گرفت.

1)

من عاریه ام در آنکه خو ش نیست چیزی که بدان خو شم ، من آنم( مولوی)

زندگانی انسان بین " با خود بودن" و " از خود بیگانه بودن " رقم خورده است . فرق نمی کند در چه زما نی و در کدام شرائط تاریخی ، انسان یا در از خود بیگانگی و بعبارت مولوی یک زندگانی" عاریه ای "بسر میبرد و یا با گوهر انسانیش سر میکند.آنچه باعث این تفاوت ماهوی می گردد زیستن

در خوشی است.

یکی جانیست مارا شادی انگیز که گر ویران شود عالم، بسازیم ( مو لوی)

شادی و خو شی لازمه زندگی و جان است و نیروی آفریننده و عالمساز انسانهاست . جان بدون این نیروقابل تصور نیست و جدا از آن در " از خود بیگانگی" سیر میکند. اپیکور بر آن بود که ترس ، ترس از خدایان آسمانی وخدایان زمینی عامل زایل کننده خوشی هاست. همچنین وعده خوشی در جهانی موهوم برای تسلی بخشید ن به کسانی است که بجای بهره وری از یک زند گانی خو ش، چاره ای جز تحمل بار رنج انبوه ندارند. خیام شرط زندگانی خوش را فارغ بودن از نوید بهشت و بیم عذاب

جهنم می داند:

مائیم و می و مطرب و این کنج خراب جان ودل و جام و جامه پر درد شراب

فارغ ز امید رحمت و بیم عذ اب آزاد ز خاک و باد و ار آتش و آب

آنجا که ناخوش حاکم است، انسان طبق عنصر انسانی اش نمی تواند از یک زندگانی انسانی برخوردار باشد. برعکس آنجا که خوشی فراهم است ، ما در خود خویش زندگی می کنیم. پس خوش و ناخوش ملاک و معیار برای از خود بیگانه بودن و یا در هم هویتی با من انسانی خود زیستن است.

خوشی می کشد و ناخوش میتاراند. این کشش " ذوق " یا میل است بگفته مولوی :

دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکته شیرین را ، در جان بنشان ای جان

زیرا عرض و جوهر از ذوق بر آرد سر ذوق پدر و مادر ، کردت مهمان ای جان

هر حس ، به محسوسی جفتست ، یکی گشته هر عقل به معقولی جفت و نگران ای جان

کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته( تتق=شبکه وتور) هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان

..کشش ما بسوی خوشی همان حرکت حیاتی است که وارونه اش پرهیز و دوری جستن از ناخوش است. زندگانی بین این دو قطب و دو حرکت اصلی در نوسان است: گرایش به سوی خوشی و با انگیزه نیل به آن و زیستن در آن و پرهیزش از ناخوش با انگیزه رهائی از رنجها و درد ها .

رفته رفته با بسط و گسترش اجتماعات بشری ، حرکات پیچیده تری شکل میگیرد ولی ا لگوی بنیادی

همه آنها همان دو حرکت اصلی بجا میماند.

پیش شرط این دو حرکت اصلی بگفته لورنسو والا ـ متفکر انسانگرای ایتالیائی در دوره رنسانس ـ هماناآزادی است . مفهوم خوشی بدون مفهوم آزادی زایل است. انسان باید آزاد باشد که تمایل ذاتی خود را به خوشی ها و تهیه اسباب آن ابراز بدارد. اتسان باید آزاد باشد که با آنچه غم انگیر، ملال آور، رنج آفرین و دردناک یا در یک کلام ناخوش است ، در آویزد و تعهد به خوشی را با دست و پنجه نرم کردن با ناخوش بمنصه ظهور برساند.

انسان از بدو تولد به نوعی از خوشی ها که جسمی است ، میگراید. با طی طفولیت و یا با پیشرفت جامعه بشری، خوشی های معنوی شکل میگیرند و نقش بزرگی را در حیات انسانها بازی می کنند بدون آنکه بتوانند مارااز خوشی های جسمی بی نیاز سازند.پیدایش خرد و تکامل مغز از ره آوردهای این حرکتند.

2)

تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد( حافظ )

خوشی های معنوی مانند حقیقت ، زیبائی و نیکی انسان را فرا میخوانند که از ساحت زندگانی "طبیعی" یعنی بدوی فراتر برود.خوشی های جسمی شالوده زندگانی اند و خوشی های بدوی محسوب می شوندو بخاطر بنیادی بودنشان زائل ناشدنی اند مانند خوشی ناشی از خوردن و آشامیدن بهنگام گرسنگی و تشنگی و یا مانند خوشی ناشی از هم آغوشی بهنگام تولید مثل.این خوشی ها با حواس درک میشوند و مقدم بر هر نوع خوشی دیگری می باشند که بتدریج بوجود آمده و مارا از ساحت حواس به جهان معنا و از قلمرو دریافتهای حسی به پهنه عقلانیت می برند.حقیقت ، زیبائی و نیکی و تلاقی درونی با قدسی ، پلهای اصلی گذار به این جهان اند. ازهرکدام از این پلها میتوان به جهان معنا رسید.

.دانشها، هنرها و فضیلتها بیان دیگر این خوشی هایند که مارا به حهان معنا متصل میسازند، آنجا که تنها انسان پا میگذارد و به نظاره" نفس کل " می نشیند، جائیکه تصویر فراز از سرای طبیعت را توجیه میسازد ، جائیکه " جا نیست "، بلکه راه است و بر این راه رفتن مترادف با هدف است . از آن راه و بر آن جا که باز گردی و نظاره کنی ، در مییابی که غایت زندگی فراروئی از خود برای نیل به خوشی مطلق بوده است ، و چنانچه تو خود را در جهان خوشی های جسمی و حسی محصور بداری ، به این فراروئی ( ترانس سندنس یا معراج ) دست نمی یابی.

منزلت آدمی در توانائی نیل به چنین مقامی میباشد که تنها خدایان در شان آنند:

رسد آدمی بجائی که بجز خدا نبیند بنگر که تا چه حد است ، مکان آدمیت( سعدی)

جهان معنا برون از جهان مادی نیست، در همین جاست ولی آدمی با گذار از سرای طبیعت و فراز به کوی طریقت در یک درام کیهانی سر انجام دروازه های آنرا با دانشها ، هنرها و فضیلتها بروی خود میگشایدو با این در گشائی به خوشی های بدوی خویش نیز کیفیتی تازه میبخشد. تمدن یا فرهنگ بیان این کیفییات نوین اند که پاره سنگی از معدن خوشی های بدوی را با تراش معنا به برلیانی درخشان مبدل میسازد. به بیانی دیگر ، تطور ، پیشرفت، تکامل عبارتبندی این روال فراروئی از خوشی های بدوی به خوشی های معتوی میباشدکه پا بپای از قوه به فعل در آوردن اندیشه در مفاهیم نیکی و خردی کاربند که کلید همه بند ها و مرتفع سازنده همه مشکلها ست ،صورت میگیرد:

چو زین بگذری مردم آمد پدید شد این بند ها را سراسر کلید

سرش راست بر شد چو سرو بلند بگفتار خوب و خرد کار بند ( فردوسی )

خوب یا نیک به دو معناست : کیفیت بالای کلام در مفاهیم همراه با فضیلت و ار زشهای والای اخلاقی ، و خرد کاربند عقلیست منبعث ا ز مهر که خوش آفرین است و رابطه جزء و کل را با خشونت به جدائی مطلق آندو نمی کشاند بلکه با گشت نگری بر تر کیب و پیوند( مهری ) آنها ناظر است .

"پدید شدن" یا پیدایش آدمی بر آیند یک پدیده رویشی است که از مراحل مختلف تطور و تکامل یعنی ا زساده به بغر نج و ا ز دنی به عالی و ز هم ُرستنها و بهم پیوستنهای نوین با مشارکت خود انسان می گذرد و با" خلق"که از خارج روی مخلوق و در شکل کاملش یکباره صورت میگیرد ، تفاوت ماهوی دارد.

3)

دل هر ذ ّره را که بشکافی آفتابیش در نهان بینی( هاتف )

این تنها کیهان بزرگ نیست که آفتابها در دل خود دارد، در نهانخانه هر ذره یعنی هر کیهان خرد نیز آفتابی درخشان است.مطمئنا منظور شاعر از آفتاب در دل هر ذره " پروتون " نیست که امروزه فیزیک اتمی می شناسد. آفتاب در این تصویر متناظر است با نیروئی حیاتبخش در هر ذره که رو بسوی وحدت کیهانی دارد. این نیروی پیوسته ساز چه چیز جز عشق میتواند باشد؟ عشقی عالمگیر که سراسر هستی را در پیوستگی بر پا و در همانحال نگه میدارد.عشق ، تنافر را به تجانس ، تنوع را به یک نوعی ،تلون را به یک رنگی و کثرت را به وحدت فرا میخواند.عشق راه کهکشانها و نور آسمانهاست، آفتاب درونی ذرات وجود که پرتو آتشش سراسر عالم وجود را فروغناک میسازد:

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد عشق پیدا شد و آتش بهمه عالم زد ( حافظ )

آن آفتابی که دل هر ذره را روشن میکند ، که به هر ذره نیروی حیاتی میبخشد ، که کثرت را به یگانگی جوهری شان فرا میخواند ، افشانگری پرتو حسن خدا در عالم است .طبق این سر اندیشه ، خدا و هستی دو چیز متفاوت اند ولی در یگانگی.مناسباتشان ثنویت نیست ، بلکه اینهمانی است. خدا وجودی غیابی نیست ، بلکه حضوریست و ما را از وساطت بهر شکل بی نیلز میسازد:

چون محرم حق گشتی وز واسطه بگذشتی ( مولوی )

وساطت ، نشان بریدگی از خداست. وساطت بدون بریدن انسان از گوهر خدائیش میسر نیست ، امریکه ذاتا ناممکن است . پس وساطت چگونه خود را میان ما و خدا می نشاند؟ با دستکاری روانی ، با پوشاندن ذهنی همگوهری انسان با خدا!

چو دست متصل توست ، بس هنر دارد چو شد زتو جدا ، ا و فتا د ا ند ر پا

کجاست آن هنر تو، نه که همان دستی ؟ نه این زمان فراق است وآن زمان لقا( مولوی)

با این دستکاری، هنر اتصا ل از تو سلب و به دست وا سط منتقل میگردد و به تو چنان تفهیم میشود که تو جسمی جدا و بی مقدار ( اندر پا) و فرو ا فتاده ای( هبوط) و این تنها وساطت واسط است که میتواند برای " بی هنری " و انحطاط تو جبرانی بتراشد و آمرزش( پیوستن به خدا ) طلب کند ! با

تصویر هبوط ،" زمان و تاریخ روند پیشرفت در پس روی میشود." ( منوچهر جمالی: مولوی بلخی و سایه هما ، ص 35)

تصویر " هبوط " ناشی از تصویر خدا و عالمی جدا از هم ، خدا و عالمی از پیش داده شده ، و ثابت و یکسان فرض شده است ، حال آنکه گشت هستی و خدا در آ فرینشی هر دم از نوبسر می برند. خدا چون هستی هیچگاه یک وجود ثابت ، یکسان و بی تحرک نیست.خدا هر دم از نو خود را به صحنه می آورد

و خدائی دیگر است . نه خدا و نه هستی که نامی د یگر از نامهای آنست، دوشقه ، دو گانه، دو گوهری بکردار ضدی آشتی ناپذیر نیستند که دامنه ضدیتشان بر ساحت انسانی نیزدشمنی و آشتی ناپذیری بگسترا ند.ا ز اینرو " یا سپید ، یا سیاه ! " گزینه ای خدائی نیست . گزینه ی خدائی هما نا رنگارنگی در بی رنگی است ! " اصل همه رنگها از آن بیر نگ است ......"

4)

بنی آدم اعضای یک پیکر اند که در آفرینش زیک گوهر اند ( سعدی )

گوهر یگانه " نفس کل " بطرزی عرفانی در بشریت به " تنکرد " یا پیکر یابی رسیده است . گشت

مقدس در انسان به نظاره گوهر یگانه ایزدی خود می نشیند و وجود " معمائی " انسان ( حافظ ) را

شکل داده و متعین میسازد.

چونکه سر سبز شوی ، سبز شود جمله جهان اتحاد عجبی ، در عَرَض و ابد ا ن بین!

زآنک تو جزو جهانی ، مَثل کل با شی چونک نو شد صفتتت،آن صفت از ارکان بین! (مولوی)

سر سبزی انسان به سر سبزی جهان نیز دامن میگسترد و سرایت میکند، زیرا انسان مثل کل است.

عشق به خوشی ها و بیزاری از نا خوش و محنت زا ، انگیزه های برابری است که بر تفردی بی پایان و شگفتی آور در عالم انسانیت حکم میرانند. با اینهمه چه در سعادت و چه در شوربختی یک فرد ، همگان و حتی کل کیهان شرکت دارند. چنانجه در خانواده واحد بشری ، عضوی دچار محن و درد گردد ، قرار از همه اعضا و مفردات دیگر میرباید.همبستگی جهانی بشریت ( سولیداریسم )از اینروست.

جانم به چه آرامد، ای یار به آ میز ش صحت به چه دریابد بیمار، به آمیزش

زیرا که به آمیرش یک خشت شود قصری زیرا که شود جامه ، یک تار،به آمیزش( مولوی)

همدلی و دلسوزی و فهم و پیوند عاطفی ناشی ازمهر ، ناقل درد از یک عضو به دیگر اعضا و افراد است .بیاری همین قوا و استعداد هاست که انسانها تلاش خود را برای خوشزیستی و بهزیستی و یک

زندگانی فارغ از رنج و درد ، همآهنگ میسازند و به استرا تژی ها و تدابیری گروهی روی میآورند که سیاست بیان فشرده آنست . لذا سیاست مجموعه تدابیر جمعی برای افزایش مطلوب خوشی ها و کاهش ممکن ناخوشی ها ست که رفته رفته ضرورت دولت را در اجتماعات پیشرفته تر بشری متعین ساخته است .در عصر ما ، دولتهای مدرن نه تنهابا انحصار کاربرد قهر جسمی ( ماکس وبر)مشخص

میشوند ، بلکه سیاست را بیش از پیش به معنائی که آمد ، به اجرا می گذارند. بدیهی است که تعریف بالا با تعاریف رایج سیاست که عمدتا ماکیا ولیستی است و با قدرت متنا ظر میباشد ، تفا وت ماهوی دارد.

سعدی واقعگراست و میگوید همچنان که خوشی وجود دارد و انسان برای یک زندگانی خوش تلاش میورزد، غم و محنت و درد یا بطور کلی رنج نیزهست . از اینرو تلاش جمعی و فردی انسانها معطوف به هر دوست . زندگانی کلا با خوشی مطابقت ندارد. زندگانی نیز سراسر رنج نیست و با آن رویهم قرار نمی گیرد.دلیل عدم تطابق کامل زندگانی را با خوشی باید در " کمبود " ، کمبود اسباب خوشی ها جستجو کرد. باید رنج کشید تا اسباب خوشی را فراهم ساخت .

کمبود، عشق فطری به خود را به سرحد خود پرستی و بیمار گونگی و با آن نیروی آمیزشی و سازندگی را به سوی خشونت و تخریب سوق میدهد. کمبود، به خواستنی بیش از نیاز میفریبد و تحریص میکند و با نقض اصل اندازه و تبدیل آن به بی اندازگی ، مهر و دوستی و مودت را به سلطه و اقتد ار مبدل میسازد. کمبود رنج و زحمت را برای تهیه اسباب خوشی ها در دستور کار انسانها قرار میدهد ودر همان زمان راه آسانتر نیل به آنها را توسط استثمار دیگران میگشاید.

رنجی که برای رفع کمبود و تهیه اسباب خوشی هاست ، کار فکری و کار بدنی میباشد که بخش عمده حیات فرد فرد انسانها را به خود اختصا ص میدهد ." مدر نیسم " با پیروی از اصل " فونکسیونال "

بودن ، کار را به آن پایه میرساند که بازدهی مطلوب و افزاینده ای از آن حاصل آید تا بتوان بار رنج کار را از یکسو و ساعات آنرا ا ز سوی دیگرکاست .

 

از رنج کشیدن آدمی ُحُّر گردد قطره چو کشد حبس صدف ، ّدُر گردد( خیام )

آزادی یا بگفته خیام حّریت ، و اصا لت و فراز انسان در گرو کار است . کار در اینجا تعهد به رنج

برای خوشی است .اختلاف بارز لذت وعشر ت طلبی با خوشی را باید دقیقا در همین نکته دید. سرمایه ،حاصل متمر کز این رنج آزادیبخش است و کیفیت خلا قو آزادساز آنرا تنها باید با " تعهدات اجتماعی " و سولیداریسم یا همیاری بمنصه ظهور رسانید

 

حقوق و اخلاقیات دو سیستم اند که مراودات اجتماعی انسانها را در ارتباط تنگاتنگ و پیچیده با رنج و خوشی تنظیم می نمایند. حق مسلم هر انسانیست که از خوشی ها بهره ببرد . حق مسلم هر انسانیست که در آزادی برای کسب خوشی های خود تلاش ورزد. از اینرو تعرض به این حقوق نا پسند و یا مستوجب کیفر است .

) 5

میآزار موری که دانه کش است که جان دارد و جان شیرین خوش است ( سعدی )

آزار چه روحی و چه جسمی درد آور و محنت زا است . از اینرو از نظر اخلاقی مقبوح و از دیدگاه قانونی مستوجب کیفر های گوناگون میباشد.سخن از موریست که دانه کش است ، یعنی موجودی که تلاش میورزد ، که کار میکند تا اسباب خوشی های خودرا فراهم آورد.سخن از اصل بنیادی " قداست جان " است که شیرینی و خوشی حیات از برکت آن میباشد . سخن از آنست که هر محنتی که از آزار تو بر جان دیگری وارد شود ، با ید قاعد تا در تو احساس غم و درد و رنج درونی را بر انگیزد و ترا از کرده پشیمان و یا از ادامه آن باز دارد ، و اگر غیر از این باشد که وجدان تو " بی غم " سر ببا لین راحت بگذارد : " نشاید که نامت نهند آدمی ! "

بگفته بودا : آنچه را که بر خود نمی پسندی ، بر دیگرا ن مپسند! و یا به بیانی مثبت : آنچه را که حق خود میدانی ، حق دیگرا ن نیز بدان و آنرا محترم بشمار !

انسان و واقعیتهای انسانی ، فطرتی" یک دوتائی" دارند، مانند: جفت تز و آنتی تز در عشق ، یک دوتائی تن و روان در جان ، مانند عقل و جنون در روان ، مانند خوشی و رنج در احساس ، مانند نیکی و بدی در وجدان و ....در این رهگذر، خوش افزائی و رنج زدائی ملاک نیکی ، و رنج افزائی و خوش زدائی معیار بدی محسوب میشود.

از نظر اخلاقی و حقوقی هر کسی مسئولیت اعمال خود را بگردن دارد، زیرا هر انسانی دارای آزادی انتخاب است. چنانچه کسی " کمبود" خوشی های خود و اسباب آنرا بخواهد با زیان و صدمه به دیگری و یا با تعرض به جان ومال او جبران کند ، اصول مهر و تقدس جان و رعایت اکید حریم خوش دیگران را مخدوش ساخته است . لذا از نظر اخلاقی و یا حقوقی مسئول و جوابگو ست :

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت که گناه دگری بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم اگر بد تو برو خود را باش هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت ( حافظ )

ولی ا مروز ما از محدوده این مسئولیت فردی قدمی فراتر نهاده ایم و در یافته ایم که سهم اجتماع را ـ از کرده ها و نا کرده هاـ در " گناه " و " نیک و بد دیگران " نباید نادیده گرفت و کنار گذاشت .در اجتماعی که اصول آموزشی و پرورشی چه در مدارس و چه در خانواده هایش بدرستی رعایت و پیاده نشود ، در اجتماعی که فقر و محرومیت حاکم است ، در اجتماعی که فساد سرتا پای دستگاه اداری و رهبران آن را فرا گرفته است ، در اجتماعی که زبانها بسته و قلمها شکسته است ، در اجتماعی که تبعیض و ستم طبقاتی بیداد میکند ....بار گناهان، گمراهیها و نا هنجاریها را تنها به گردن مرتکبین و منحرفین انداختن نه شرط انصاف است و نه شرط عقل .

6 )

عیسی بر هی د ید یکی کشته فتا د ه حیرا ن شد و بگر فت به دندا ن سر انگشت

گفت : ای کشته کرا کشتی که تا کشته شدی زار تا باز کجا کشته شو د آنکه تو را کشت

( ناصر خسرو )

عیسی تجسد مهر مطلق است ، مهری فرا گیر و کیهانی. دلسوزی ا و بر آن کشته که در راه می بیند، با شناختی از یک سلسله علت و معلول همراه است و تنها به آمرزش و بیانی عاطفی ختم نمی گردد. او می پرسد، تو باید کسی را کشته باشی که این تجاوز به اصل تقدس جان را با جان خود پرداخته ای ، و مصیبت بار تر اینکه دور و تسلسل قهر با خشونت نسبت به جان تو نیز پایان نمی یابد و ادامه خواهدیافت...مگر ؟ مگر با چیر گی بر نیروی قهر توسط نیروی مهر و با زگشت مجدد به رعایت اصل قد ا ست جان !

رعایت اکید این اصل ما را ملزم می دارد که :

ـ دقیقا به شناخت علل درگیریها ، به شناخت روانشناسانه علل تبدیل مهر به خشونت ، و غیره دست یابیم و ره آوردهای " صلح شناسی "( ایرنولوژی ) و " جنگ شناسی "( پولمو لو ژی) را جلو دار سیاست ها ی خود سازیم.

ـ جنگ ، قتل ، شکنجه و آزار جسمی و روحی را اعتقادا مطرود بشماریم.

ـ قهر را در همه اشکال آن ، چه شخصی و چه ساختاری مقبوح دانسته و دامنه آنرا در مراودات انسانها محدود بداریم.

قهر و خشونت بمنزله رنج آفرین ترین پدیده ای که در زندگی انسانهامی شناسیم ، از نظر مبدا و منشا

دو گونه است : قهر طبیعی و قهر انسانی. قهر طبیعی ارادی و شرارت نیست و تنها با شناخت قوانین طبیعت و رعایت محیط زیست و تلاش برای بهبود و اصلاح طبیعت ( مارکس) میتواند تخفیف یافته و قابل محاسبه گردد. قهر انسانی ارادی است و شرارت محسوب میگردد

نهال دوستی بنشان که کام دل ببار آرد درخت دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد( حافظ )

دوستی و مهر عامل خوشی و کامبری شادمانه از زندگی است، و دشمنی و اعمال قهر و خشونت باعث رنجهائی میشود که کنترل و محدود سازی آنها از دست آدمی خارج میگردد.باین جهت انحصار اعما ل قهر جسمی را انسانها طی یک قرارداد اجتماعی ناگفته ، بتدریج به دولتهای مدرن واگذار کرده اند تا دشمنی ها به قهر نکشد و دامنه قهر محدود و قابل کنترل بماند.

جنگ اعمال انبوه ترین قهر انسان علیه انسان است و از دید انسانگرایان بشدت مذموم می باشد. لذا باید آگاهانه از تدارک روانی و مادی آن ، از تجهیز به سلاحهای کشتار جمعی با روی آوری به سلاح های نرم، از اقدام به شروع جنگ و از تجاوز پرهیز کرد، و در صورت وقوع به تحدید ز ما ن و دامنه آن ، به حفظ حیات افراد سیویل ، به اصل خوشرفتاری با اسیران و دیگر اقدامات موثر برای پایان دادن هر چه سریعتر جنگ و احراز صلحی شرافتمندانه و پایدار بدون غالب و مغلوب ، دست یازید.همیشه باید به جنگ به کردار پدیده ای عارضی ونه جوهری نگریست ، پدیده ای تحمیلی و نه ا ختیاری ، فاجعه ای انسا نی که با ید آنرا با پیروزی شادمانه ی مهر پا یا ن داد.

7)

آب بد را چیست درمان ، باز در جیحون شدن خوی بد را چیست درمان ، باز دیدن روی یار

( مولوی )

گسستن از بدی بمعنی درمان خود از آن، تنها با پیوستن به اصل خود و با زیستنی در خوشی ها و مهر میسر است . خویشکاری دولتهای مدرن و دموکراتیک را باید در برآوردن این هدفها دانست .دموکراسی، دولت دینی و طبقاتی نیست، " جیحون " است که همه و هر کس در آن خیر خود را می جویند. حال آنکه دولت دینی ، مبتنی بر اختلاف و رجحان " پاک دینان و راست دینان " بر " بد دینان و بی دینان " میباشد. در اینجا " کین " به آئین دولت دینی مبدل شده است که مذموم است :

مگیرید خشم و مدارید کین نه زیباست کین از خداوند دین ( فردوسی)

دولت طبقاتی نیز مبتنی بر اختلاف و شکاف در جامعه و حاکمیت یک طبقه بر طبقات دیگر است . حال آنکه دموکراسی بمعنی دولتی ناشی از اصول مهر و تقدس جان و مبتنی بر خرد فرد فرد انسانها با مشارکت عمومی برای افزایش مطلوب خوشی ها و کاهش ممکن رنجها و نا خوشی های افراد است که در آن دامنه خشم و کین بسیار محدود و هر انسان بفراخور امکانات و صوابدید خود در سه زمینه: خوش زیستی ، بهز یستی و نیک زیستی مشارکت و دست دارد. معنی زندگی انسان را باید درتعهدو پاینبدی به این سه جستجو کرد که امری پیش د اده و بهشتی حاضر و آماده نیستند ، بلکه مسئولیت ، تلاش ، کار و خرد خودا نسانها را به همآوردی می خوانند.

8 )

بیآ تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم (حافظ)

آیا حافظ با درخشش نبوغ خود ، آ ن رده از اعتقاداتی را که ما امروز " پسا مدرن" می نامیم و با دو گروه از انیشمندان : ساخت گرایان افراطی ( همه چیز ساخته و پرداخته اجتماعات است ) و ساخت گرایان معتدل یا تکامل گرایان مانند : هگل ، مارکس ، نیچه ، هایدگر ، گبسر ، پیاژه ، بلاه ، فوکو و هابر ماس مشخص میشوند ، ارائه داده است ؟

پیام حافظ در آن ابیات که بر سمفونی نهم بتهوون طعنه میزند ، کدامست ؟ او میگوید: نه دنیا و کیهان چیزی از پیش داده شده اند و نه انسان. و درست همین نکته ، پیام مرکزی و اصلی دوره " پسا مدرن " را تشکیل می دهد.جا لب آنکه حافظ نیز مانند مولوی ار فلسفه خوشی به ساخت گرائی میرسد. تصاویر گل افشانی و می در ساغر انداختن حاکی از خوشی و شادمانی است که انگیزه جان عالم ساز میباشد.

فلک قابل شکافتن است ، دنیا را میتوان از نو طراحی کرد و ساخت . درست ایده ای که کانت قرنها بعد می اندیشد مبنی بر اینکه : شعور( گایست )دنیا را بیشتر شکل میدهد تا دنیا شعور را ! و هگل سپس میافزاید: که درون مان یا شعور ( گایست ) : " تنها میتواند به منزله چیزی تکامل یابنده مفهوم گردد."

و مارکس واژگونه کرد و گفت : تطور ماده بر تطور شعور ( گایست ) مقدم است !

ولی آنچه نزد هر سه این فلاسفه نا دیده گرفته میشود ، ایده خوشی و رابطه پادی ( = دیالکتیکی)آن با ایده رنج است .

انسانگرائی ما ،" گایست" را از خوشی و رنج و حرکت" یک دوتائی" آنها تجرید نمی کند . حرکت گایست یا شعور و با آن حرکت ماده و طراحی و سا خت جهان ، با انگیزه خوشی و همآوردی و چالش رنجها صورت میگیرد. خوشی انگیزه اصلی ما در جهان آرائیست ولی طرد و یا نفی صرف رنج نیست. رنج در تعهد و پایبندی به خوشی ها به آزادی یعنی به چیرگی بر بایستی ( = ضرورت )دست می یابد. همانگونه که خیام میگوید : از رنج کشیدن آدمی حّر گردد! و حُریت و آزادی شرط اجتناب ناپذیر نیل به خوشی هاست .حرکت از خوشی به رنج ، و ، حرکت از رنج به خوشی می انجامد ـ و در این رهگذر انسان هم محیط خود را و هم با آن خود را تغییر می دهد. در پایان کیهان دیگری و انسان دیگری پا بعرصه وجود می نهد که آغازی نورا بشارت می دهد.